تبلیغات
★•.¸¸.•´¯`•.¸¸.ღعارفان عشقღ•.¸¸.•´¯`•.¸¸.✿ - جملات عاشقانه عارفان عشق


★•.¸¸.•´¯`•.¸¸.ღعارفان عشقღ•.¸¸.•´¯`•.¸¸.✿

** به نامردی نامردان قسم خوردم که نامردی کنم در حق نامردان عالم **

خوشبخت کسیـــ نیست که مشکلی ندارد؛

خوشبخت کسیــ است که با مشکلاتش، مشکلـی ندارد!

 

 

 

بـــی خَبــری بـی پـــایـــان تــَـریـن خَبــــری استـــ

کـِــه از تــــو مــی رِسـَـد ایــن روزهــــا...

به علت زیادی مطلب برای دیدن بقیه به ادامه مطلب بروید.....

عشق ِ من لکهء آفتابی ست ، که بر فرشی افتاده باشد …

با شست و شو نمیرود …

فرش را برداری ، نمیرود …

پنجره را ببندی ، نمیرود …

پرده را کلفت تر بگیری ، نمیرود …

این لکه وقتی میرود ، که خورشیدم رفته باشد !!!…

 

دیگََـــَر هـَــواى بــرگـردانتـــ را نــَـدارم

هـَــرجـا كِـه دلتـــ مى خـــواهــد بُـــرو

فـقــط آرزو مـى كــُنــم

وَقتــى دُوبــاره هـَواى ِ مـن بــهـ ســـَرت زد

آنقــَدر آسمـان ِ دلتـــ بگــیرد كــِه ....

!...بــا هـِـزار شبــ گــِـریـه آرام نگـــیرى

وَ اَمـا مــَن

!!!بــَركــِه نـمى گـــَردم هــــ ـــــــیچ

عَطـــر ِ تنـَــــم را هــَـم

از کـوچــــه هـای پشـــت سرم جمـــع می کنــم

کـهـ لـَــم ندهـــی روی مبــــل های "راحتــــی"

با خــاطــــِـــره هایـم قَـــدم بـــزنی!!!

یک چیزی هست به نام عرصه

که شدیداً بر من تنگ شده است !

مـــــــــــــرد است دیگر...

گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید..

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان و دلش دریاست...

تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد..

تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده..

تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟...

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد

ایـن دَردی کِــه مَــن مـی کِشــم، دَرد ِ بـی *تــو بــودنــ نیستـــ !.!.!

تـــاوان بـــا تـــو بـــودن استـــ !!!...

 

آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .

شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد

حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،

چه قدر دوســتت دارد !

و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !

نیـازمـندی هـا... 

فـــوری...!!!

بـه یـک دلـیل ِ خـوب بـرای ِ زنـدگـی کـردن نیـازمـندم ... !

دیـشبـــ

قصـــه ات را

بــــرای کســـی میگفتــمــ ؛

بـــاز دوبـــاره

عـــاشقـتـــ شــدمــ...!!

 

 

 

اصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.

شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه*های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله*های دلخراش و سوزناک از بالای کوه

به گوش می*رسید.

مبهوت فریادها و ناله*ها بود که شبان دست بر شانه*اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب*ها ناله*هایش را می*شنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می*گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می*شویم که نفس می*کشد.

ناصرخسرو گفت: می*خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می*خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی.. دیدن آدم*های جدید و زندگی*های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود... چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود.. سال*ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می*گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می*کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ” 

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه*ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

: باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند..(فردریش نیچه)

 

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :

دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

 

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

 

دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

 

"قیصر امین پور"

بــه مــن تکیــه کــن!

مــن تمــام هستــی ام را

دامنی می کنــم تــا تــو ســرت را بــر آن بنــهی!

تمــام روحــم را

آغــوش می ســازم تا تــو در آن از هــراس بیــاســایی!

تمــام نیــرویــی را کــه در دوســت داشتــن دارم

دستــی می کنــم تــا چهــره و گیســویــت را نــوازش کنــد!

تمــام بــودن خــود را

زانــویی می کنــم تــا بــر آن بــه خــواب روی!

خــود را، تمــام خــود را

بــه تــو می سپــارم تــا هــر چــه بخــواهی از آن بیــاشــامی!

از آن بــرگیــری، هــر چــه بخــواهی از آن بســازی، هــر گــونه

بخـواهی، بــاشــم!

از ایــن لحظــه مــرا داشتــه بــاش!

 

دکتر علی شریعتی

 

 

I love my EYES when u look into them,

I love my NAME when u say it,

I love my HEART when u love it,

I love my LIFE when u are in it.

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،

اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،

زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی.....

واقعیت است جاذبه تو

از بس جذابی می خواهم تو را به نیوتن ثابت کنم . . . !


نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد 1391 ساعت 11:51 ق.ظ توسط مهران(armin) |نظرات